کاش مرا بال ها مثل کبوتر می بود...   

دلم می خواست جایی می رفتم که رد پای هیچ انسانی هنوز آن را آلوده نکرده بود. تنها چیزی اضافه ای که از طبیعت می خواستم امنیت نسبی بود! شاید چیزی مثل گوریل می بودم،  آنوقت دیگر پای خودم نیز طبیعت عظیم و مقدس را آلوده نمی کرد. از دانه ها، میوه ها و ساقه های گیاهان تغذیه می کردم. خام خام خام... بعد پایم را روی آن یکی پایم می انداختم، به درختی تکیه می کردم و ادامه ی صد سال تنهایی را می خواندم.

هرچه بیشتر می گذرد بیشتر می فهمم که برای محیط اطرافم ساخته نشده ام.

لینک
شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ -

   خاصه در بهار..   

گاهی روحم نمی گنجد..

نه اینکه بزرگی چیزی باشد ها، اصلاً زندگی خارجی ام خیلی کوچک است.

قلم و کاغذ مدت هاست دیگر جواب نمی دهد، ساز می خواهد.

سازی بدون شنونده...

لینک
پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ -

   No more   

.. هر انسان هر آنچه را که لازم است تجربه می کند، آنگاه به سوی من بازگشت داده می شوید..

لینک
چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ -

   present me   

به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری؟

جواب داد که آزادگان تهی مغزند...

لینک
یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ -

       

"حالا همین شوق بی قیمت و قاعده

همین حدود رویا و رفتن از پی نور ما را بس

تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه

پادشاهی کنیم"

لینک
سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ -

       

 هر بار که هنگام خداحافظی پدر و مادرم را در قاب در ورودی (خروجی؟) می بینم گریه ام می گیرد. همیشه از گذاشتن و رفتن متنفر بوده ام.. رفتن از ایران برایم راحت نیست. اصلا راحت نیست.

پروردگارا، برایم آینده ای قرار مده پیش از آن که مرا برای مواجهه با آن آماده کرده باشی.. آمین.

لینک
یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ -

       

بعد از یازده سال هنوز خواب دایی مسعود را می بینم و هنوز فکر می کنم که اشتباه شده است.

فهمیده ام که احساسات فرسوده نمی شوند. اقلاً نه با سرعتی بیشتر از خود ما. انگار جایی دور دست در مغزمان چین کوچکی می اندازند. شاید حتی فرزندانمان هم با آن چین در مغز خود به دنیا آیند، بزرگ شوند و هرگز نفهمند که آن چیست و چراست. 

درست مثل کتابی که غبار نشسته بر آن تنها صفحاتش را زرد می کند، ترد می کند. اما هر وقت که آن را با احتیاط باز می کنی، همان نوشته هایی را می بینی که روز اول.. گاهی باد، وحشیانه غبارش را می روبد و آن را برگ برگ می کند. گاهی نیز مثل یک عکس سیاه مضحک فوری تا ابد در ته صندوق خانه مخفی می شوند. شاید هم مثل گنجینه ای با ارزش.. چه می دانم!

امان از این مغز پر چروک...

لینک
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ -

   most peace-loving people   

در صف نانوایی یکی غر زد و یکی گفت که یک بار سر نوبت چاقو کشی شده بود.. همان وقت مرد سیبیل (سبیل؟!) دار نوبتش را به خانم پر آرایش داد.. بعد، فردایش زیر برف شدید سه بار ماشین ها برای کمک به همنوع جلوی پایم ترمز کردند. گفت تا دو ساعت بعد آدم برفی می شدی که!

فقط می دانم که کمی پیچیده تر از آن است که به نظر می آید، کلاً.

پ.ن. با خودم فکر کردم در کیفم قارچ داشتم برای چشم هام، خیار هم برای دماغم. بعد یاد داستان مردی که لب نداشت شاملو افتادم. همینطوری..

"دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند        دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد"

لینک
شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ -

   .   

آنسوتر

شاید جایی

        برای خواب هایم

                       مانده باشد

هنوز

 

لینک
دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ -

   قانون کار   

 شب ها راحت می خوابی، صبح ها راحت بیدار می شوی، احساسی نداری و کار خاصی انجام نمی دهی. چرا؟ چون اگر داشته باشی و انجام بدهی، آنوقت دیگر خوب نمی خوابی، ذهنت جای دیگری مشغول است و دیگر یک کارمند خوب کله تلویزیونی* نخواهی بود.

عجیب نیست که در دنیا همه سیستم ها به پایین ترین سطح انرژی خود می رسند تا از روش لاگرانژ، رایلی، کین یا هر روش کوفتی انرژی بیس دیگری که خواستی مسئله های دینامیک ات را حل کنی.

"و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت..."

* با رعایت حق کپی رایت محسن!

لینک
یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ -

   Three Days After the Last Supper   

 "یهودای من

خودت را ببخش

آن نان فقط یک نان ساده بود

آن شراب

شرابی هنوز نیفتاده" *

ورطه

لینک
سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ -

   نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست..   

ریشه هایم دارند کنده می شوند. ریشه هایم دارند یک به یک، کنده می شوند.

بعد از مادر بزرگ که روحم بود، که روحم بود، این خانه هم دارد می رود.

در تمام این مدت خیلی سعی کردم که نگه اش دارم. وقتش سر رسیده است. باید برود. مثل مادر بزرگ، که قسمتی از مرا در چشمهای تا ابد بسته اش نگه داشت، و رفت.

در چشم هایش، که بی نظیر ترین رنگ دنیا را داشت...

لینک
چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ -

       

 

حتماً حکمتی است در این که وقتی دل می شکند، جایی طرف های همین حجم صنوبری درد می گیرد.. شاید هم نباشد...

اما این که تنها در جگرکی ها لفظ دل به جای قلب به کار می رود مطلقاً تصادفی نیست.

 

لینک
شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ -

       

 

فکر می کنم دیگر به نگرانی حتی نزدیک هم نشوم.

اولین درس مفید از دوران کابوس وار ارشد...

 

لینک
سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ -

       

 

می دانی؟ نمی دانم چه به سر روزهایم آمده که دیگر تعریف کردنی نیستند..

مادر بزرگ تازگی ها یادش می رود از فلان واقعه (مثلاً یک مهمانی) چند روز گذشته است. همه را دیروز قلمداد می کند. آن قدر که روزهایش تکراری شده اند.

رفته بودم جایی برای مصاحبه. می خواستم فرم را تاریخ بزنم. به تقویم دیواری پشت منشی نگاه کردم و عدد جلوی چهار شنبه را نوشتم. بعد برای اطمینان از منشی پرسیدم امروز بیست و سوم است دیگر؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت: "سی ام!"

 

لینک
شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ -

       

 

دستم به سه تار نمی رود.

دیگر دلمان باید برای جمعه شب ها هم تنگ شود...

 

لینک
شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ -

       

 

دیشب ساعت ١ نصف شب راننده ی یک پژو  به بیمارستان بوعلی که نزدیک شد، سرعتش را کم کرد و شروع کرد به بوق زدن. از آن بوق های هیستریک که مخاطبش کل جهان هستی است. بعد رفت.

می شود یکی از آنهایی که منتظرند بگویند دقیقاً منتظر چی هستند؟

"انگار کن که زانو زده باشم به وقت گفتن این حرف.."


لینک
سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ -

       

 

می دانم، دلم برای نوشتن هم تنگ می شود. مثل شطرنج، مثل خانه ی استاد، مثل هزاران کسی که به نوبت از جلوی زندگی ام گذشته اند و چیز خوبی نشانم داده اند.. فقط یادم نمی ماند.

پیر شده ایم، می دانم. حس می کنم دنیا هم با من پیر می شود. خانه مان، دوستانم، خاطراتم، همه فرسوده می شوند. زوال تنها مشمول توان پاهای مادربزرگ نمی شود.

یک روزمن در حیاط خانه ایستادم و به ستاره ی دنباله دار هالی نگاه کردم.. داشت بوی  یاس از گوشه ی جنوب شرقی حیاطمان می آمد. به خودم گفتم تا سالها بعد هیچ کس این حس من را نخواهد داشت، چون ستاره ی هالی تا سالها بعد جلوی چشم ما برنمی گردد.. اگر به آن روز برگردم، چشمانم را می بندم و تا می توانم نفس می کشم، چون می دانم که حتی تا بارها رفت و بازگشت ستاره هالی هیچکس چنین حسی از استشمام عطر یاس حیاط خانه اش پیدا نخواهد کرد.

خاطرات خطرناک اند.. خیلی خطرناک.

 

لینک
دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ -

   پس از تاریکی..   

 

زمان در شب تعریف دیگری دارد. معنایی بسیار دور از تیک تاک مداوم ساعت بالای سرت. نمی دانم کسی هست که بی خوابی تا خود صبح را تجربه کرده باشد یا نه. منظورم ماندن در رختخواب، میان تاریکی، به مدت حدوداً هفت ساعت، و بعدش برخاستن و صبحانه خوردن است. وقتی همه فعالیتت محدود به نفس کشیدن می شود، سکون عظیم شب خودش را نشان می دهد، بی کم و کاست.. وقتی از "عمق شب" حرف می زنند، استعاره ای وجود ندارد. منظورشان دقیقاً مکانی است در حدود ساعت 3-4 بعد از نیمه شب. درست قبل از اینکه پوست شب شروع به کشیده شدن و نازک شدن می کند. بعد آنقدر نازک می شود که تبدیل به پرده ای شفاف می شود؛ و نور به درون می آید...

 می خواستم بگویم با کل کتاب احساس نزدیکی می کردم. با نقطه نقطه ی فضای آن! با کتاب قطوری که ماری می خواند؛ با غرش دوردست کامیون ها در بزرگراه؛ با گپ کند و پر رخوت کائورو و ماری در بار خالی؛ با چرت کوچک ماری در آلفاویل؛ با تصویر دو تاب خالی و برگهای پژمرده ی پای آن در نگاه تاکاهاشی، و البته نوری که از پنجره بر روی دو خواهر خفته در آغوش هم افتاد... در هم تابیدن تصاویر و مفاهیم کتاب با چنین پس زمینه ای برایم بیش از اندازه لذت بخش بود.

سخت است توضیح دادنش برای کسی که تجربه بی خوابی و فکرها و احساس های آن وضعیت را درک نکرده است. اینها را برای یادمان خودم از کتاب نوشتم. بعد از دوره ای که از سر گذراندم، "پس از تاریکی" عنوان ایده آلی برای کتاب اولم بود. بعد از ربه کا یادم نمی آید کتابی را یک نفس خوانده باشم. منظورم از یک نفس، نفس فکری است، البته!

  • دوست داشتم نه از منظری خاص، که به تمامی شبیه تاکاهاشی به نظر می آمدم!

 

لینک
سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ -

   "نه دود از کومه ای برخاست در ده.."   

 

سیزده روز اول بهار، به انضمام یک هفته قبلش برای من، باقی اش بماند برای شما..

نمی دانم کجا زندگی می کنید،خانه تان چه شکلی است. اصلاً بهار داخلش می شود.. من اما دوست دارم بوی تاقچه های گچی اتاقم را وقتی که نمدار می شوند.. از بوی گرد و خاک اتاق تکانده شده کیف می کنم. از دیدن کرم های خاکی باغچه بعد از بیل زدن شاد می شوم..

345 روز بروید خیابان های شلوغ را ببینید، مترو و BRT سواری کنید. شلوغش را سوار شوید، از آنهایی که هر ایستگاه صدای فریاد می آید که یه کم جابجا شین که بقیه هم جا بشن. مغازه های باز را تماشا کنید، و گله های آذم را که نمی دانند دارند دنبال چه می گردند. کیف کنید از اینکه مجبور نیستید خانه ی خاله جان و عموجان بروید، به حرف های تاریخ مصرف گذشته شان گوش بدهید و لبخند بزنید. به جایش با رفقا بروید بولینگ، دنبال بدبختی هایتان بدوید و آنها را بیشتر کنید، یا در اتاقتان را ببندید و وبلاگ بنویسید. چه می دانم اصلاً...

دوست دارم دم عید دور هم جمع شویم و همان طور که از در و دیوار حرف می زنیم، می خندیم، آواز می خوانیم "نون چایی" را رنگ کنیم و رویش هرقدر که دلمان خواست کنجد بریزیم.. آنقدر خوشحال باشم که اگر یک سال به آن نرسیدم، یادشان بماند که بگویند جای کیان خالی...

لباس نو بپوشم، مردم را نو ببینم، نو بشوم و من گذشته ام را دور بیاندازم..

خیابان های خلوت را پیاده گز کنم، بروم خانه ی کسی که حتی فقط یک خاطره با هم داریم. مثل هر سال همان را برای هم تعریف کنیم. آدم های زیادی را که می شناسم مرور کنم. آدمهای خوبی که زمانی نزدیک بودند، نزدیکتر بودند، و نمی دانم چه شد که دور شدند. فکر کنم چرا اگر آنها هستند، خوبی در زندگی ام اینقدر کم است.. بروم مغازه ی محمد و با هم ساز بزنیم.. بروم خانه ی استاد و هی در دلم گریه کنم. همه چیز آنجا را ببلعم، بروم پی کارم برای یک سااااال..

من یک آدم سطحی هستم که دوست دارم عید که شد لباس نو بپوشم، وقتم را با لبخند زدن به حرف میزبان ها و میهمان ها و تعارفاتشان هدر بدهم، یک بار در سال هم که شده آدمها را ببوسم و بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا به خانه ی بهار زده مان عشق بورزم.

شما را نمی دانم، اما من همه سال را برای بهار آن زندگی می کنم.

 

لینک
چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ -

   من با نخستین نگاه تو آغاز شدم..   

 

"کوه با نخستین سنگ آغاز می شود،

و انسان با نخستین درد..."

 

لینک
یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ -

       

 

" از آن روزهاست که جان می دهد برای زنده ماندن.."

سلام!

 

لینک
شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ -

   These fluid days-III   

 

".. و ین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور"

حافظ اگر شب های یلدای ما را خالی می گذاشت...

 

لینک
دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ -

   These fluid days-II   

 

.. و در آستانه ی بهار، استرس به جای کف صابون و مغازه های شلوغ و عطر شیرینی درون فر و اولین شکوفه ی زردآلوی باغچه مان..

یادم نمی آید، و یادم نخواهد رفت...

 

لینک
دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ -

   These fluid days-I   

 

.. و گاه که به عمق تنهاییم نگاه می کنم، سخت مبهوت می شوم...

 

لینک
یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ -

   "مرگ من روزی فرا خواهد رسید.."   

 

امروز وقتی خروجی دروس را پیچیدم، یاد کسی افتادم که 43 سال پیش، در همین روز، در همین حوالی و شاید در همین ساعت برای همیشه خاموش شد.

او از جهاتی شبیه من بود: چشم داشت، راه می رفت، فکر می کرد، و 43 سال پیش در همین روز، در همین حوالی بود..

اما یک تفاوت هم هست: حتی اگر به زندگی ادامه دهم، هیچ کس 43 سال بعد، با دیدن تابلوی دروس در بیست و چهارم بهمن ماه به یاد من نخواهد افتاد.

 

"در اطاق کوچکم پا می نهد         بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای         تار مویی.. نقش دستی.. شانه ای"

 

لینک
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ -

   بوی گل سوسن و ...   

 

"بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر..

بار دگر روزگار چون شکر آید..."

 

لینک
سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ -

   وقتی که مرد می گرید..   


بگویم، هرکس هرقدر هم که عصبانی باشد، یا بی شعور، یا هرقدر که طرفش کار اشتباهی انجام داده باشد و هرقدر که هوا بارانی باشد و خیابان شلوغ، حق ندارد بگوید "بر پدر مادرت لعنت". شاید لباس مشکی اش، در عزای مرگ ده روزه ی مادرش باشد. آنوقت...

 

لینک
چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ -

   پاییز، ای مسافر خاک آلود..   

 

شادابی بیدار شدن در صبح آفتابی جمعه موهبتی بزرگ است..

آن را آسان از دست ندهید. اگرنه، لایق ظهر ابر گرفته اش در روزی در نیمه های پاییز خواهید بود.

 

لینک
جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ -

   ای هفت سالگی...   


یک روز این اواخر معلم دوم دبستانم را در کوچه شان دیدم. ساک دستی سنگینی دستش بود. نگاهش کردم و نگاهم کرد. برایم عجیب نبود که هیچ تغییری نکرده بود چهره اش. بعد از 17 سال همان چین و چروک زیاد را در چهره و پیشانی اش داشت. قبل از اینکه ناخودآگاه سرم کمی خم شود، نگاهش را از من گرفت. رد شدم، و تا ته کوچه مثل گیج ها بودم.

می دانم اگر خودم را معرفی می کردم، می شناخت ام. فکر نمی کنم بعد از من به شاگرد دیگری گفته باشد " می دانم همه چیز را بلدی، اما به خاطر همکلاسی هایت، کمی مشق بنویس.." باورش برایم سخت است، اما پدرم آمده بود و به اش گفته بود که به من مشق نگوید که بتوانم بیشتر کتاب بخوانم! یادم است همان سال (یا سال بعد)، دفتر دار مدرسه مان از من درباره ی کتاب هایی که می خوانم می پرسید.

تنها معلمی بود که مرا زد، و اولین معلمی که مرا بوسید! جلسه ی دوم درس فارسی، یک نفر داشت از روی درس اول یا دوم می خواند. همان که یک دانش آموزی در مدرسه تنها بود و بعد رفت و با بقیه دوست شد. کنار دستی ام با من حرف می زد (حامد پورقناد! بعد از او دیگر هیچ وقت از اسم حامد خوشم نیامد). آمد بالای سرمان گفت نشان بدهیم کجای متن است. او را که طبیعتاً نمی دانست، زد. من دستم را روی متن، همانجا که طرف در حال خواندن بود گذاشته بودم. اما کتاب پورقناد (آن موقع همدیگر را به اسم فامیل صدا می کردیم) روی دستم بود. تو سری را خوردم. اما بعد از اینکه فهمید اشتباه کرده، سرم را بوسید. جای بوسه اش هنوز با بقیه جاهای سرم یک فرقی دارد! خیلی جدی بود. فکر نمی کنم در آن سال زندگی اش بیشتر از سه نفر را از روی محبت بوسیده باشد.

هنوز فکر می کنم چرا نرفتم جلو و ساک اش را از دستش نگرفتم. می توانستم بدون راهنمایی تا در خانه شان ببرم (برای من هم کشف خانه معلم سال دوم ام حادثه ای فوق العاده هیجان انگیز بود!). بعد در راه یک جوری حالیش می کردم آن چیزی که فکر می کرد بشوم، نشدم.

الان وهم سبز یادم آورد (یکی از چیزهایی که یادم آورد) که دیشب خواب معلم سال دوم ابتداییم را دیدم. رفتم و خودم را به اش معرفی کردم. مرا شناخت و اصلاً تحویلم نگرفت! با همان قیافه ی جدی کار خودش را می کرد. اما من خیلی دوست اش داشتم هنوز...


لینک
جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ -

   The hours, episode 2555   

 

خوب است. زندگی می کنم دیگر..

هر روز در تراوین چند تا منبع را گسترش می دهم تا خیالم راحت شود. واگن جرثقیل را کمی پهنتر می گیرم که کابل به ریل گیر نکند. محل سوراخ هایش را هم تنظیم می کنم که روی پایه بیفتد. چندتا لغت حفظ می کنم که یادم نرود چند روز بعد امتحان GRE دارم. میروم پیش مادربزرگ چای می خورم. اگر فکر کنم، درباره ی این است که کی بروم خارج و چه قدر آنجا بمانم. شبها هم خدا بزرگ است. یا کسی می آید، یا جایی می رویم. اگر هم خبری نبود، چرخیدن در گوگل ریدر حسابی جایش را پر می کند..

نه از نقاشی خبری است و نه کتاب می خوانم. موسیقی پرونده اش بسته شده و فیلم نصفه دیده ی هفته قبل همین طوری مانده است. مسافرت که بماند..

شنیدم می گفت یکی از نشانه های افسردگی این است که انسان کارهایی را که قبلاً به آنها علاقه داشت انجام نمی دهد. حالا که هیچ، خدا به داد منِ سی سال بعد برسد!

 

لینک
چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ -

   Cool advices at 5 A.M   

 

هی کیان.. یک لحظه عینکت را بزن.. دوست دارم این آخرین باری باشد که این حرف را می شنوی.

انسان ها تفکرات متفاوت دارند. تک تک کلماتی که توسط آن ها با دیگران ارتباط برقرار می کنند، کاملاً مختص خودشان است. یعنی هیچ انسان دیگری وجود ندارد که آن کلمه در ذهنش معنی کاملاً یکسانی را تداعی کند.

نتیجه این است: تو نمی توانی آن طور که مغز معیوبت انتظار دارد و یا دل مغلوبت می خواهد با کسی حرف بزنی، ارتباط برقرار کنی و او را دوست بداری. در نظر تو، او چیزهایی را نمی فهمد و تو نیز در نظر او. (لف و نشر معکوس!)

بگذار دنیا کار خودش را بکند. هرجه باشد چند دور بیشتر از ما گردیده و چند لیل و نهار بیشتر از ما آورده است، لامصب!

 

لینک
جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ -

   I'm hungry man   

 

حرف هایم شده اند مثل لوبیا پلویی که با چنگال به سمت دهان می رود.

تهش چیزی نمی ماند..

 

لینک
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ -

   "چرا به یاد نمی آورم؟"   

 

می گویند گریه

نخستین روایت زندگی ام بود

پیش از نور، نسیم، نوروز

اسفند ماه

شب

درد

وحشت

خستگی

در چشمانم

چون تصاویری بر آینه ای مواج

کش آمد

آرام محو شد

و خواب برخاست از تلاطم شور اشک

زود!

 

لینک
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ -

   خواب   

 

"شب به روی شیشه های تار

می نشست آرام، چون خاکستری تب دار

باد، نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

 

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاج ها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد...

 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

 

گفتم ای خواب، ای سرانگشتت کلید باغ های سبز

چشمهایت،‌ برکه ی تاریک ماهی های آرامش

کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی..."

 

لینک
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ -

   Where to go   

 

یکی دیگر از نشانه های پیر شدنم این است که دیگر مرگ برایم پدیده ای نوظهور نیست.

ولی هنوز غم انگیز چرا. خیلی...

 

لینک
دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ -

   "دیده را طغیان بیداری گرفت.."   

 

تو بگو یک نقطه ی روشن...

 

لینک
یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ -

   1984   

 

"...او برادر ارشد را می ستود."

                                    1984-جرج اورول، صفحه آخر، خط آخر

 

لینک
چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ -

   ...سخنی نیست   

 

چه بگویم..

 به این زندگی که تمام بت هایش به جز دروغ و ریا شکستنی ست

لینک
دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ -

   ای بیم ساده ی آشنا...   

 

حس میخی را دارم که راه می رود.

که پاهایش هم سوزن سوزن نمی شود، چه رسد به بغض کردن، یا گریستن.

دیگر وقت مردن است، نیست؟

 

لینک
سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ -

   eight years till k-now   

روز دیدار و شب وصل نگار آخر شد      

 "زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد"

باغبان ازل از بام فلک زار گریست     

چون فسون گل طناز بهار آخر شد

صحبت جام می و نغمه ی ساز و دف و نی   

در پی ناله ی جانسوز سه تار آخر شد

"زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل"   

 عمر این عاشق بی صبر و قرار آخر شد

دیدی آن نرگس مخمور جفا پیشه چنین  

در چم باد خزان شکرگزار آخر شد

حاجب دیر مغان مفتی ازرق پوش است  

دولت صحبت پروانه و نار آخر شد

از سیاهی دل ما نشنیدی حافظ     

از چه گویی تو "که کار شب تار آخر شد"

  • این شعر مرا به هشت سال پیش می برد.. به لحظه های زیبا و خوب سروده شدنش. حالا که به این حرف ها نزدیک تر هستم، کمتر حس می کنم دراز دستی بی ادبانه و وقیحانه ای است به حافظ بزرگ؛ و پنهانش نمی کنم. باشد که بخشوده شود!
لینک
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ -

   Fuc.king Dip.lomacy   

 

دلم می خواهد بروم با محمود و بقیه رفقا در داخل کشور ب.م.ب ا.ت.م بسازم، بعد به این آقایان "نظاره گر دقیق" بگویم حالا اگر تخم دارید در مسایل داخلی ما مداخله کنید..

 

لینک
دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ -

   با من از ایران بگو   

 

"با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ      از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو..."

 

لینک
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ -

   Me..myself.. and the past   

 

"برام از خاطره خنجری بساز

بید بی ریشه رو شن باد می بره..

نسل بی گذشته رو خاک غریب

مثل شخم کهنه از یاد می بره..."

می شود بعضی آهنگ های داریوش را 50 بار پشت سر هم گوش کرد.. امتحان کرده ام.

 

لینک
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ -

   No country for oldmen   

 

چهار سال بعد، سی ساله خواهم شد. لعنت..

 

لینک
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ -

   کنار ساختمان کانون ها نشستم و.. نگریستم   

 

پلی تکنیک همان طور بود، که بود. محل ها، هرچقدر هم تغییر کنند همان حس ها را زنده می کنند.. حس قدم زدن تا دم صبح در میان لامپ های روشن و سکوت دانشگاه.. حس رنگ آمیزی صورت مینا حیدری با قلم مو وسط زمین فوتبال دانشگاه.. و یا رفتن به پشت بام ساختمان ابوریحان، تنها...

وقتی چیز خوبی خراب می شود، سرعت ساخته شدن چیز اهریمنی در جای آن باورنکردنی است. آن ساختمان سیاه که جای ساختمان کانون ها، حوض چمن کاری شده ی جلویش، و درخت نارنج بالا آمده، در حال اتمام است.

هرسال همین موقع، از پنجره ی بزرگ کانون عطر بهار نارنج مخلوط با نور گرم خورشید تو می آمد. همان پنجره که در قاب آن درخت خشک بلندی، شاید بلند ترین درخت دانشگاه، دیده می شد و لبه ای داشت که وقتی منتظر کسی بودی روی آن می نشستی و به تنها راه منتهی به کانون چشم می دوختی..

اولین چیزی که از کانون یادم می آید، الناز بود با یک کف دست پر از مریم.. وبعد، بوی رنگ، و مجتبی که از لای در دیده می شد پشت میز نشسته و مثل من بعدها، از پنجره به زمین فوتبال آن موقع خاکی دانشگاه نگاه می کرد. جشن تولد 80 سالگی احمد شاملو، و آشنایی با جمع دوست داشتنی سه تفنگدار، و گلناز کامرانی که بیشتر از اینکه شبیه "دارتانیان" باشد، به رمدیوس خوشگله می مانست. همایش خیام، جشنواره مترسک ها، تابستانی که چهار هزار کتاب را در تکرار مداوم آلبوم شب نیلوفری ابی ثبت کردیم.

حوری هروقت کتابدار بود، شب نیلوفری داشتیم. بهناز مرادی، مطرب مهتاب روی ناظری، آزاده، ای نازنین داریوش. زینب مرغ سحر فرهاد گوش می کرد و من احمق که همیشه می گفتم "سَرا" را "سُرا" میگوید، و دارد به جای ماهور، دو ماژور می زند! علی صفایی شوپن گوش می داد و خالد موسیقی متن Amelie. سعید دود عود را می گذاشت و با هم غرق می شدیم در کشش های کمانچه ی بهاری...

گاهی که دلمان می گرفت، به چارچوب پنجره تکیه می دادیم و شازده کوچولو آرام تکرار می کرد: "آن چه اصل است، با چشم سر دیده نمی شود. ارزش گل من به اندازه ی وقتی است که به پایش صرف کرده ام. من مسئول گلم هستم.." یادت هست؟

 دنیای کاملی بود.. شاید به همین خاطر آن دوران هیچ کاری انجام نمی دادم. احتیاجی نبود؛ همه چیز داشتم: گلدان شمعدانی، شوپن، منظره ی باران، عطر شکوفه نارنج، کتاب، گفتگو، خنده.. و حتی چشمان فروغ که همیشه آن بالا بود...

دنیای کاملی بود. خیلی سعی کردم کم کم خراب نشود. می خواستم اگر کس دیگری مثل من پیدا شد، او هم بتواند چهار سال، همه زندگیش را آنجا بگذراند.آدم ها دیگر آدم های قدیم نبودند. باید خیلی می گشتی تا چیز خوبی، چیز جالبی در ته وجودشان پیدا کنی. شاید دیگر پیر شده بودم، نمی دانم. اما صفای سه تفنگدار را دیگر در هیچ جمعی ندیدم. و کانون برایم خاطره ای ماند. بسیار شیرین، از چهار سال زندگی ام..

آزاده برای نگار می خواند و من در دلم تکرار می کردم: "دیگر کسی به عشق نیندیشید.. دیگر کسی به فتح نیندیشید.. و هیچ کس، دیگر به هیچ چیز نیندیشید..."

لینک
شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ -

   اون مثل روزگار شده...   

 

هوا دیوانه شده. مثل من، مثل ما..

وقتی جوان بودیم....

رنگین کمان زیباترین چیز دنیاست.

لینک
یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ -

   Live, man! Be Alive   

 

وقتش شده که فقط برویم بیرون و نفس بکشیم..

نفْس زندگی دارد می آید!

لینک
سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ -

   داستان سُها   

سُها دختری با کلاه بند دار صورتی بود که هرگز آن را از سرش برنداشت. طره خوش حالت موهایش از کنار کلاه بیرون زده و روی گونه اش لغزیده بودند. چشم های درشتش اولین بار چهار سال پیش دنیای ما را دید، و چیزی، چیز مهمی به آن اضافه کرد.

پدرش دانشجوی دکترا بود و کتش را به صندلی جلو آویزان کرده بود. هنگام پیاده شدن موهای بسیار کم پشتش را با دقت شانه زد.مادرش چشم های روشنی داشت. مهندس نه، کارمند اداره بود. اداره ای که پنج سال پیش در آن با پدر سُها آشنا شده بود. بیشتر دوست داشت بخوابد. سُها طوری صدایش می کرد که انگار "مامان" اسم دوستش است.

سُها روی پاهای پدر، رو به پدر آواز می خواند، حرف می زد، بلند می خندید. توجهی به مردمی که به او نگاه می کردند و سرشان را به نشانه اینکه می خواهند بخوابند به صندلی فشار می دادند، نداشت. حرف هایش را با شعر می گفت. وقتی پفک فروش سوار ماشین شد، با آهنگ می خواند پدرش برای او پفک بخرد تا در شکمش بریزد.

پدر رفت و برایش ساندیس خرید. مراسم ساندیس خوری با حضور همه اعضای خانواده به دلنشینی هرچه تمام تر برگزار شد. سُها از ساندیس پدر خورد و اجازه داد مادر از ساندیسش بخورد.

سُها عروسکی داشت که بچه اش بود. در بین همه جمعیت خواب آلود بلند بلند می خواند که بچه اش بوی آدامس می دهد. بند کلاه سُها با ظرافت زیادی زیر چانه اش بسته شده بود.

به نظر مادر، پدر سُها از زیادی درس خواندن نسبت به سنش خیلی افتاده شده است. سه ماه از او بزرگ تر بود. وقتی پدر سُها رفته بود ساندیس بخرد به طوری که راننده نشنید، گفت که صبر کند، چون "یک نفر" رفته بیرون. خانه شان در غیاث آباد بود. انگار خیلی نوساز نبود.

سُها خودش می گفت بچه چهارم است، شاید چون فکر می کرد اول، یعنی خیلی کم. با لبهای کوچکش ادای خندیدن پدر را در می آورد. او هنگام خداحافظی پشت گوشی، دستش را هم تکان می داد..

سُها، دختری که در لبه پایینی کاپشنش قارچ کوچکی دارد، برای دنیای ما پیام آور زندگی است. چیزی که دنیای ما از ابتدا برای آن خلق شده بود.

لینک
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ -

   عجیب ولی واقعی   

بهمن در آن شلوغی روز تولدش به منظره پشت بچه ها نگاه می کند و می گوید: "چقدر قشنگ است!"

 

لینک
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ -