ستاره های مقوايی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بعد از یازده سال هنوز خواب دایی مسعود را می بینم و هنوز فکر می کنم که اشتباه شده است.
فهمیده ام که احساسات فرسوده نمی شوند. اقلاً نه با سرعتی بیشتر از خود ما. انگار جایی دور دست در مغزمان چین کوچکی می اندازند. شاید حتی فرزندانمان هم با آن چین در مغز خود به دنیا آیند، بزرگ شوند و هرگز نفهمند که آن چیست و چراست.
درست مثل کتابی که غبار نشسته بر آن تنها صفحاتش را زرد می کند، ترد می کند. اما هر وقت که آن را با احتیاط باز می کنی، همان نوشته هایی را می بینی که روز اول.. گاهی باد، وحشیانه غبارش را می روبد و آن را برگ برگ می کند. گاهی نیز مثل یک عکس سیاه مضحک فوری تا ابد در ته صندوق خانه مخفی می شوند. شاید هم مثل گنجینه ای با ارزش.. چه می دانم!
امان از این مغز پر چروک...
| لینک |
most peace-loving people
در صف نانوایی یکی غر زد و یکی گفت که یک بار سر نوبت چاقو کشی شده بود.. همان وقت مرد سیبیل (سبیل؟!) دار نوبتش را به خانم پر آرایش داد.. بعد، فردایش زیر برف شدید سه بار ماشین ها برای کمک به همنوع جلوی پایم ترمز کردند. گفت تا دو ساعت بعد آدم برفی می شدی که!
فقط می دانم که کمی پیچیده تر از آن است که به نظر می آید، کلاً.
پ.ن. با خودم فکر کردم در کیفم قارچ داشتم برای چشم هام، خیار هم برای دماغم. بعد یاد داستان مردی که لب نداشت شاملو افتادم. همینطوری..
"دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد"
| لینک |
قانون کار
شب ها راحت می خوابی، صبح ها راحت بیدار می شوی، احساسی نداری و کار خاصی انجام نمی دهی. چرا؟ چون اگر داشته باشی و انجام بدهی، آنوقت دیگر خوب نمی خوابی، ذهنت جای دیگری مشغول است و دیگر یک کارمند خوب کله تلویزیونی* نخواهی بود.
عجیب نیست که در دنیا همه سیستم ها به پایین ترین سطح انرژی خود می رسند تا از روش لاگرانژ، رایلی، کین یا هر روش کوفتی انرژی بیس دیگری که خواستی مسئله های دینامیک ات را حل کنی.
"و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت..."
* با رعایت حق کپی رایت محسن!
| لینک |
نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست..
ریشه هایم دارند کنده می شوند. ریشه هایم دارند یک به یک، کنده می شوند.
بعد از مادر بزرگ که روحم بود، که روحم بود، این خانه هم دارد می رود.
در تمام این مدت خیلی سعی کردم که نگه اش دارم. وقتش سر رسیده است. باید برود. مثل مادر بزرگ، که قسمتی از مرا در چشمهای تا ابد بسته اش نگه داشت، و رفت.
در چشم هایش، که بی نظیر ترین رنگ دنیا را داشت...
| لینک |
حتماً حکمتی است در این که وقتی دل می شکند، جایی طرف های همین حجم صنوبری درد می گیرد.. شاید هم نباشد...
اما این که تنها در جگرکی ها لفظ دل به جای قلب به کار می رود مطلقاً تصادفی نیست.
| لینک |
می دانی؟ نمی دانم چه به سر روزهایم آمده که دیگر تعریف کردنی نیستند..
مادر بزرگ تازگی ها یادش می رود از فلان واقعه (مثلاً یک مهمانی) چند روز گذشته است. همه را دیروز قلمداد می کند. آن قدر که روزهایش تکراری شده اند.
رفته بودم جایی برای مصاحبه. می خواستم فرم را تاریخ بزنم. به تقویم دیواری پشت منشی نگاه کردم و عدد جلوی چهار شنبه را نوشتم. بعد برای اطمینان از منشی پرسیدم امروز بیست و سوم است دیگر؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت: "سی ام!"
| لینک |

